السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

271

سيره معصومان ( فارسي )

اسامة بن زيد را فرا خواند و به دو فرمود : به محل كشته شدن پدرت برو و آنجا را زير سم اسبان بگير . من تو را بر اين سپاه فرماندهى دادم . فردا صبح بر اهل ابنى بتاز و آنجا را بسوزان و سريع حركت كن تا از رسيدن اخبار ، پيشى بگيرى . اگر خداوند تو را چيرگى داد در ميان آنها كم بمان و راهنمايان را با خودت بياور و جاسوسان و پيشقراولان را پيشاپيش خود راهى كن . چون روز چهارشنبه فرا رسيد ، بيمارى رسول خدا ( ص ) آغاز گرديد . پيامبر ( ص ) تب كرد و سردرد گرفت . روز پنج‌شنبه به دست خويش لوايى براى اسامه بست و به او فرمود : به نام خدا در راه خدا جنگ كن و با كسانى كه به خدا كفر ورزيده‌اند پيكار كن . اسامه از مدينه بيرون آمد و در جرف اردو زد . همهء سران و سرشناسان نخستين مهاجران و انصار از جمله ابو بكر و عمر بن خطاب و ابو عبيدهء جراح و سعد بن وقاص و سعيد بن زيد و . . . در اين غزوه ، انتخاب شده بودند . عده‌اى به سخن درآمده گفتند : اين بچه ( اسامه ) را بر مهاجران نخستين مىگمارند ؟ ! رسول خدا ( ص ) سخت به خشم آمد و بيرون رفت . وى در حالى كه بر سر خود پارچه‌اى پيچيده بود ، بر منبر رفت و خدا را ستود و سپس فرمود : اى مردم ! اين چه سخنانى است كه دربارهء فرماندهى اسامه توسط من ، از سوى شما به من رسيده است ؟ به خدا قسم اگر به من در مورد فرمانده قرار دادن او طعنه مىزنيد ، پيش از اين هم دربارهء اين كه پدرش را فرمانده كرده بودم نيز طعنه مىزديد . حال آن كه به خدا قسم كه او شايستهء فرماندهى بود و پس از وى پسرش نيز از اين شايستگى برخوردار است . سپس از منبر پايين آمد و به خانه‌اش رفت . اين حادثه در روز شنبه دهم ربيع الاول واقع شد . بيمارى رسول خدا ( ص ) سنگين شد و پيوسته مىفرمود : سپاه اسامه را روانه كنيد . ابن هشام در سيره‌اش مىنويسد كه رسول خدا ( ص ) متوجه شد كه مردم در روانه كردن سپاه اسامه كندى به خرج مىدهند . به همين سبب در حالى كه در بيمارى بود ، دستمال به سر پيچيده ، از خانه خارج شد و بر منبر نشست و فرمود : سپاه اسامه را روانه كنيد . سپس از منبر فرود آمد و مردم به دنبال فراهم كردن وسايل سفر و پيوستن به سپاه اسامه رفتند . ابن سعد در روايت خود به سندش از عروة بن زبير نقل كرده است كه گفت : اسامه و يارانش داشتند آماده مىشدند . آنها در جرف اردو زده بودند . او به رسول خدا ( ص ) كه در حالت بيمارى بود شكايت برد ، آنگاه پيامبر ( ص ) در خويش راحتىيى احساس كرد پس در حالى كه سر خود را بسته بود ، بيرون آمد و سه بار فرمود : مردم ! سپاه اسامه را روانه كنيد . ابن سعد به سند خود از ابو سعيد خدرى ، از پيامبر ( ص ) نقل كرده است كه فرمود : نزديك است فرا خوانده شوم و پاسخ گويم . همانا من در ميان شما دو چيز گرانبها بر جاى مىنهم كتاب خدا و عترتم را . كتاب خدا ريسمانى است كشيده شده از آسمان به زمين و عترتم اهل بيت من است و خداى لطيف و خبير مرا آگهى داد كه اين دو هرگز از هم جدا نمىشوند تا بر من در حوض وارد شوند . پس